خودتو دوست داشته باش

فراز و نشیب های زندگی یک زن ، همه چیز اینجا واقعیه 😉 من یک مادر ، یک طراح گرافیک و یک مربی رقص هستم

خودتو دوست داشته باش

فراز و نشیب های زندگی یک زن ، همه چیز اینجا واقعیه 😉 من یک مادر ، یک طراح گرافیک و یک مربی رقص هستم

خودتو دوست داشته باش
آخرین نظرات
  • ۴ شهریور ۰۲، ۱۲:۵۱ - 💕 دختر خوب 💕
    دمت گرم

" صفحه چهل و چهار "

 

بعد از برگشتنمون به تهران ، دوباره کارم رو شروع کردم و مشغول پخش تراکت برای خانم خدابنده ی عزیز شدم .

قدرت هم که دیده بود مسئله کاملا جدیه  ،سر به راه شده بود و بموقع بیدار میشد میرفت سرکار و به موقع برمیگشت .

با پارسا بازی میکرد و سعی میکرد بیشتر با من شوخی کنه و سر حرف رو باز کنه .

دلم میگفت  ،شاید بهتره یه فرصت دیگه به زندگیمون بدم و دیگه اینبار شاید همه چیز روبراه بشه ... ولی عقلم تجربیات تمام این سال ها رو به بدترین شکل ممکن برام تداعی میکرد .

نه هیچ فرصتی درکار نبود .

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۰۲ ، ۱۰:۱۸
ستاره برزنونی

" صفحه چهل و سه "

 

مجبور بودم به قدرت بگم که صبح تا ظهر میخوام برم سر کار ...

پس بعد از شام ، بهش گفتم که یک کار نیمه وقت پیدا کردم و ساعت 2 و نیم ظهر میرسم خونه ... بعد از اینکه فهمید میخوام تراکت وکیل پخش کنم ، بنظرتون چه جوابی بهم داد ؟

 

گفت : به همون وکیله هم بگو کارهای طلاقت رو انجام بده تا زودتر خلاص شم از این زندگی ........!!!!!!!!

با خنده گفتم : بیا بریم توافقی طلاق بگیریم دیگه .... چرا پول به وکیل بدیم ؟

گفت : مهریه ات رو ببخش تا همین الان بریم طلاقت بدم ........ 

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۰۲ ، ۱۰:۴۹
ستاره برزنونی

" صفحه چهل و دو "

 

صبح زود بدون اینکه پارسا رو بیدار کنم رفتم دادگاه و منتظر آقای وکیل شدم .

یک ساعت گذشت و خبری نشد . شارژ نداشتم زنگ بزنم و بهش اس ام اس دادم .... جواب نداد .!!!!!!!

 

حدس زدم شاید خواب مونده .... دو ساعت دیگه هم گذشت و خبری نشد .... رفتم شارژ خریدم و زنگ زدم ...!!!!! جواب نداد ...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۰۲ ، ۰۹:۳۷
ستاره برزنونی

" صفحه چهل و یک "

 

منو حیرت زده روی پشت بام رها کرد و رفت .

 

اون پشت بام ، رفیق دیرینه ی من بود و تقریبا هر شب دو سه ساعت اونجا مینشستم و گریه میکردم ...

هر شب هم فقط و فقط یک چیز از خدا میخواستم ... اون هم این بود که یک نفر بیاد و منو پسرم رو از اون شرایط نجات بده .

 

ولی الان ، با اینکه کتک خورده بودم ، قلبم شکسته شده بود و غرورم له شده بود ...!!! بدون اینکه حتی یک قطره اشک بریزم ، یه چیز دیگه از خدا خواستم .....

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۰۲ ، ۱۱:۵۳
ستاره برزنونی

" صفحه چهل "

 

دنبال یک دلیل برای رفتار زننده ی قدرت و حرفهای شب قبلش بودم ... 

چطور شده بود که یهو پارسا رو بیدار کرد و اون حرفهای بد رو درباره ی من به یه بچه ی 5 ساله زده بود ؟

 

و طبق معمول خیلی سریع دلیلش رو پیدا کردم ... بالای در دستشویی یه انباری کوچیک بود و چون سوسک داشت من هیچوقت نمیرفتم سمتش ، پس جای خوبی برای پنهان کاری میتونست باشه .

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۰۲ ، ۰۹:۳۲
ستاره برزنونی

" صفحه سی و نهم "

 

بعد از اون ماجرا دیگه همه چیز شکل ترسناک تری بخودش گرفته بود . میترسیدم بخوابم . میترسیدم که حتی یک لحظه پارسا رو پیشش تنها بذارم .... تا جایی که حتی وقتی خونه بود ، پارسا رو هم با خودم میبردم دستشویی ....!!!!

 

فرشی که وسطش آتیش روشن شده بود رو انداختیم و یک دسته دوم خریدیم . 

 

نکته ی جالب اینجاست که قدرت همچنان اعتیادش رو حاشا میکرد . با اینکه مثل روز برای همه روشن بود ، مخصوصا برای من ...!!!!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۰۲ ، ۱۱:۱۰
ستاره برزنونی

" صفحه سی و هشتم "

 

بعد از برگشتم به خونه ، قدرت گفت ازم انتظار داره که ببخشمش و همه چیز رو فراموش کنم . هر اتفاق بدی که افتاده و هرکاری که کرده .... گفت هر چی بوده واسه گذشته است و من نباید کشش بدم ...😏

منم ، کاری کردم که اون عکس های فیک رو ببینه و بعد بهش گفتم اگر تو هم منو بخاطر اتفاقات گذشته میبخشی که منم میتونم ببخشمت .

باور نمیکرد ... منو میشناخت ، حتی بهتر از خودم ... ولی نقشه ی ما مو لای درزش نمیرفت 😁 چت های الکی بین من و عسل که اسمش رو شایان سیو کرده بودم و تیر خلاص ......

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۰۲ ، ۱۰:۳۳
ستاره برزنونی

😂😂😂😂😂😂 از همگی برای دیدن این دست خط معذرت میخوام . خدا کنه پارسا اینو نبینه که از مامانش نا امید میشه کلا

 

دوست داشتم متن آهنگ سیروان خسروی رو بنویسم .... این آهنگ هر جایی از زندگیم که کم آوردم ، منو به سمت جلو هل داد ...

 

ممنونم از ایشون 👈🏼 مدرسه سوکورو که منو به چالش دعوت کرد و من حتی اسمش رو هم نمیدونم 🤔😂

 

 

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۰۲ ، ۱۰:۳۱
ستاره برزنونی

" صفحه سی و هفتم "

 

شب اولی که توی پانسیون خوابیدم رو هرگز فراموش نمیکنم .

یه آرامش خاصی داشتم ... دیگه قرار نبود از کسی بترسم ، دیگه بهم آسیبی نمیرسید . میتونستم شب رو با خیال راحت بخوابم .

ولی ... دلتنگ پارسای خودم بودم ، کاش میتونستم اون رو هم با خودم بیارم . الان توی چه شرایطی بود ؟ بهش غذا داده بودن ؟ اذیتش میکردن ؟

همه چیز رو به خدا سپردم و با فکر اینکه زود همه چیز رو درست میکنم خوابیدم .

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۰۲ ، ۱۲:۳۳
ستاره برزنونی

" صفحه سی و ششم "

 

 

با وجود مخالفت هایی که کردم ، باز هم ما به خونه ی محمد اینا رفتیم و من ثانیه به ثانیه عذاب مبکشیدم ...

اسمش رو امیرحسین گذاشته بودن و هر چیزی که آرزو داشتم برای پارسای خودم بخرم رو برای اون خریده بودن .

 

شاید براش بهتر بود که با اونها زندگی کنه ... از زندگی با من چی نصیبش میشد ؟ درد و رنج ؟!! درست مثل چیزی که نصیب پسر بزرگم شده !!!

 

با این فکر ها ، خودمو آروم میکردم ولی نمیتونستم کنارش باشم ... خودم رو با محمدپارسای خودم سرگرم میکردم و سعی میکردم اصلا به امیرحسین نگاه نکنم .

 

خلاصه که ....

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۰۲ ، ۱۰:۳۶
ستاره برزنونی